زمستان و مستان
رندان سلامت می کند جان را غلامت می کند مستی زجامت میکند مستان سلامت می کند
دیدار با امیرعلی

خلوت خاموش
میهمان مشق های شبانه ام;
من , ساعت بی تاب دلتنگی ام را
با بسته شدن چشمهای تو کوک کرده ام
امشب هم میهمان کاغذ و قلمم شده ای,با واژه هایی نامتوازی میزبانت شده ام
دیروقت است.ساعت ها را خوابانده ام
بگذار ازین روزها برایت بنویسم;
در این برودت بی برف که آسمان مکدر است
تقویم نگاه تو , تابستان و طلای خورشید را تکرار میکند
باور کن
شاد میگذرند این روزهایم
به رسم شادیهای کودکانه ی تو!
این روزها , آموزش را به طنین ترانه ای کوتاه همراه کرده و میخوانم: دست راستم .دست راستم.کجایی؟ کجایی؟
و تو هر دست دم دستی را تکان میدهی
راست و چپش فرقی ندارد.
مهم دل من است که دریا را قند میشود...
بامداد جمعه بیستم دیماه
عزیز دلم
پا به پای این خاطرات پرخیال که پیش می روی
لحظه ای بایست, پدرت را تماشا کن
که به جرم نانوشته های قلب پاکش, جریمه ی مهربانی پس می دهد
بوسه ای میکارد.جنگلی می روید
( شنیدم که بیش از ده بار پدرت را با کرشمه صدا زدی
بیش از ده بار با صبر پاسخ داد: جان بابا.عمر بابا...)
دخترم
مهربانی ها را به خاطر بسپار
روزگاری ما فرتوت و ناتوان خواهیم شد

زمان: بیست و هفت سال!
اکنون که پاورچین پاورچین و پنهان از چشم روزگار
بیست و هفت سال تپش زندگی را شمرده ام
دنیا همان دنیاست
فقط
امروز اتفاق کوچک اما جالبی افتاد..حیرت زده نگاهم نکن...من موی سفیدی یافتم
شمع ها را نشمار..حقیقت نزدیک است
من بیست و هفت ساله شده ام و تو کنارم هستی...چه زمان زیبایی!!

اواخر بهمن ماه 92
دم دمای عید

آخرین یکشنبه ی سال 92


زمستان و مستان 


